به یاد قیصر امین‌پور

از قیصر: زندگی‌نامه - شعرها - کتاب‌ها - یادداشت‌ها - گفتگو با قیصر - ترانه‌ها - درباره‌سایت  
درباره قیصر: یادداشت - یادداشت وبلاگی - شعرتقدیمی - گفتگو - مقاله - عکس - اخبار  

Qeysar


دیگر دوست ندارم به دانشکده ادبیات برگردم، وبلاگ حرفه خبرنگار

فهیمه خضر حیدری، وبلاگ حرفه خبرنگار:

راستش من با هزار امید واهی وارد دانشکده ادبیات دانشگاه تهران شدم.سال 1375 بود و من رشته دبیرستانی‌ام را ترک کرده بودم؛کنکور ادبی داده بودم و در فاصله هزار ساله امتحان ورودی دانشگاه تا اعلام نتایج مدام به درهای دانشگاه تهران روی اسکناس‌های پنجاه تومانی خیره می‌ماندم و از خودم می‌پرسیدم : « یعنی می‌شود از این درها وارد شوم و راست بروم دانشکده ادبیات دانشگاه تهران ؛ جایی که روزی ملک‌الشعری بهار در راهروهایش راه می رفته ؟ » - خب بچه بودم دیگر و عشق کتاب و ادبیات....حالا شما نخندید بهم !- اما مثل همه حکایت های دیگر روزگار وقتی وارد دانشکده ابیات شدم دیدم ای بابا آنجا هم خبری نیست.از شما چه پنهان حتی تصمیم گرفتم انصراف بدهم.اما بعد اتفاقی افتاد که آنجا پابندم کرد؛ نه تنها من که تعداد زیادی از دانشجوهای دیگر را هم.

قیصر امین پور شد استاد ادبیات معاصر ما.چهار واحد ادبیات معاصر داشتیم و بعد هم سبک‌ها و مکتب‌های ادبی و بعد هم آیین‌نگارش و خلاصه این جور درس‌ها که مثلا در آن ساختار فسیلی دانشکده خیلی نوآورانه بود.اما اینها هیچ‌کدام مهم نیست.مهم تاثیر خیلی خیلی عمیقی است که قیصر امین‌پور بر آن نسل از دانشجویان ادبیات گذاشت ؛ البته نه همه‌شان واقعا.چون خب خیلی‌ها با اتکا به تلقی قدیمی که ادبیات رشته شاگرد تنبل‌هاست آمده بودند و خیلی‌های دیگر هم صرفا « همین‌طوری » قبول شده بودند.در دوره ما شاید – با کمی چشم‌پوشی – تنها 4 نفر بودند که مثلا اسم « احمد محمود» را وقتی می گفتی لازم نبود بعد هم توضیح بدهی که حالا از کی داری صحبت می کنی.با وجود این قیصر،همیشه به نظر من و به نظر خیلی دیگر از فارغ‌التحصیلان دانشکده ادبیات دانشگاه تهران مهم‌ترین و به‌یادماندنی‌ترین و تاثیرگذارترین استاد این دانشکده بود.

دیروز که خبر بد آمد رفتم دانشکده.همه خاطره‌ها در سرم می‌چرخید.پله‌ها را رفتم بالا.طبقه چهارم. گروه ادبیات.اتاق 441.به اینجا که رسیدم دیگر نشد گریه نکنم. مردی از دست رفته بود که « صفای مکاشفه بود و هراس بیشه غربت را هجا به هجا دریافته بود » .پای همین تخته سیاه می‌ایستاد.طنز می‌گفت.شعر می‌خواند‌. درس می‌داد و اسم‌های ممنوعه‌ای مثل شاملو و فروغ و هدایت را بر زبان می‌آورد.آخر کلاس شعرهایم را می بردم برایش تا بخواند و گاه داستان‌هایی کوتاه.با حوصله می‌خواند و بدون ‌تبختر اکثر استادان ادبیات گپ می‌زد و توضیح می‌داد.گاهی حتی به نرمی در کار آدم دست می‌برد و خیلی بهترش می‌کرد.حالا همه اینها هم در هاله‌ای دلپذیر از دود سیگار معروفش به یادم می‌آید.این را قبلا هم گفته‌ام راستش اصلا علاقه من به سیگار از همان‌جا شروع شد.

تندتند کتاب می‌خواندم و هر هفته کلی گزارش تازه داشتم که به تنها استاد دوست داشتنی دانشکده بدهم.تنها استادی که حتی یک جلسه هم حاضر نبودم در کلاسش غیبت کنم هر چند که پابند حضور و غیاب نبود و چون می دانست من کار می‌کنم- آن موقع در کتابفروشی پکا کار می‌کردم- حتی می‌گفت :« تو نیا سرکلاس.نمره‌ات بیسته !» و نمره‌ام هم آخرش بیست شد.

مهر ماه یکی از همان سال‌ها بود که آمد سر کلاس و دید کسی پای تخته نوشته : « باز می‌آید بوی ماه مدرسه »
- یکی از شعرهای خودش- پرسید : « بچه‌ها این کار کیه ؟ » کسی جواب نداد و او هم مثل همیشه حکایتی ظریف را پیش کشید : « گویای نقاش تابلویی از جنگ دارد که خیلی تکان‌دهنده و زیباست.عده‌ای سرباز که از جنگ برگشته بودند این تابلو را می‌بینند و خیلی تحت‌تاثیرش قرار می‌گیرند.از گویا می‌پرسند این اثر کار کیه ؟ او جواب می دهد : کار شما ! حالا فهمیدید باید در جواب سوال من چه می‌گفتید ؟ »

طنز قیصر هم مثل تراژدی اش قوی بود.همیشه از کتاب‌نخوانی بچه‌ها شاکی می‌شد و هر بار هم اسم یک نویسنده تازه را با خود به کلاس می‌آورد تا ببیند ما چند مرده حلاجیم.
یکی از همان روزها پرسید : « بچه‌ها کدامتان نیکوس کازانتزاکیس را خوانده‌اید ؟ » آن موقع تب مسیح بازمصلوب داغ بود اما در کلاس ما همهمه شد.تلفظ این اسم هم برای رفقای ادبیاتی ما سخت بود.هان ؟ چی ؟ چی‌چی تزاسیس؟ قیصر گفت : « هیچی من اصلا غلط کردم.حکایت شما حکایت آن فرمانداری است که به شهر استاندار می رود و استاندار از او می‌پرسد حضرتعالی شب کجا « بیتوته» می‌کنید ؟ او هم که مثل شما تا حالا کلمه بیتوته به گوشش نخوره بوده با ترس می‌گوید : ببخشید.نه ما هیچ وقت شب از این غلطا نمی‌کنیم!»...

روزهای ما در کلاس استاد قیصر امین‌پور این‌طوری می‌گذشت با شور و اشتیاقی فراموش‌نشدنی و به قول شاملو با « احساس رهایی‌بخش هم‌چرایی » .من در زندگی‌ام در هیچ دوره دیگری و سر کلاس هیچ استاد دیگری چنین « زندگی » را تجربه نکرده‌ام و حالا که محبوب‌ترین استادم این قدر زود و بعد از این همه رنج و درد مرده تنها با مرور خاطراتش و شعرهایش است که می‌توانم دینم را به او اداکنم.کاش می‌توانستم کار دیگری بکنم.یادم می‌آید که به من انتقاد داشت که چرا به جای حوزه فرهنگ و ادب دارم در حوزه اجتماعی کار می‌کنم. که چرا ادبیات را ادامه نداده‌ام.می‌گفت دانشکده به شماها نیاز دارد؛ اما دیروز دانشکده قدیمی‌ام آنقدر در اندوه مرگ او دلتنگ و خفه بود که دیگر هرگز دوست ندارم به آن بازگردم.

 

Designed by: 7sang.ir | Developed by: 7sang.com | Powered by: Movabletype | Contact: info-at-qeysar.ir