احمدرضا احمدی، اعتماد ملی:
در میان این برگهای پاییزی که از درختان سراسیمه بر زمین میریزد، منظورم بر زمین خیابانهای تهران است، در جستوجوی قیصر امینپور هستم که دیگر نیست. از این جملههای کلیشهای و دروغ بیزارم که به دروغ و ریا بگویم که نه، قیصر زنده است؛ قیصر همیشه هست. این دروغ است.
آنچه حقیقت تلخ است، او دیگر در کنار ما نیست؛ در کنار مردگانی هزارساله خفته است. او دیگر نمیتواند از این پاییز، از این میوهها، از این خرمالوهای آویخته بر درختان لذت ببرد. من میدانستم که او زندگی را فراوان دوست دارد. او انگور و گیاه و بچهها را دوست داشت.
راستی حیف نیست آن گیسوان افشان و آن خنده کویری ابدی به زیر خاک برود؟ او جامع اضداد بود. هم دانش ادبی داشت، هم ذوق فراوان که من این دو صفت را در اصحاب دانشکده ادبیات نمیبینم. کاش بود. میدانم در این سالها از جراحتی که بر تن داشت، رنج فراوان برد، اما هیچوقت اظهار نمیکرد. هرچه درباره او بگوییم همه حرف است و مقالهای است که فردا فراموش میشود. حالا ما بیاییم بگوییم در شعرش وزن را رعایت میکرد یا نمیکرد. حیف که رفت. کاش بود و مانده بود. سهراب سپهری به کجا رفت، فروغ فرخزاد به کجا؟ همه ما مبدل به یک سنگقبر میشویم که اگر سنگ پردوامی هم باشد، بیشتر از 30 سال عمر نمیکند.
روزی در جوانی با عباس کیارستمی در نزدیکیهای رستمآباد قلهک از کنار پارکی میگذشتیم. ماشین را متوقف کرد، شیشه را پایین کشید. در انتهای پارک به من نیمکتی را نشان داد، گفت: پدرم در زیر این نیمکت خفته است. تازه پدر او اقبال داشت که بر روی گورش علفها روییده بودند.
برای سهراب سپهری چه فرق میکند که کتاب <هشت کتاب> به چاپ بیستم رسیده است! با بغض میگویم: خوبان در جوانی میمیرند. برای همسر و دخترش توقع صبر دارم که البته توقع غیرممکن و مشکلی است.