فرزاد ادیبی، اعتماد ملی:
میگویم: من که اهل نوشتن نیستم. برایش پوستر طراحی کرده ام وفکر میکنم دلم آرام گرفته باشد... دوباره میگویم: نه مینویسم. یعنی سعی میکنم بنویسم. توی دلم خالی میشود اگر ننویسم... میگوید: تاجمعه زمان کمی نیست. میتوانی چند صفحهای بنویسی... می گویم: تبریک میگویم قیصر عزیز! این را در سال 68 در تئاتر شهر به او میگویم.
در اولین جایزه شعر نیما یوشیج و میبوسمش. میگویم شعرش را سالهاست میخوانم و دوست دارم و قرار میشود بیشتر ببینمش... سیروس طاهباز مجری برنامه است و قیصر، مسعود احمدی و... هم جایزه میگیرند.
* * *
در هر فرصتی به دانشکده همسایه هنرهای زیبا-ادبیات- میروم، سر کلاساش <آشنایی با ادبیات معاصر ایران.> در دفتر شعر جوان هم. که هم میشود او را دید و هم دیگران را.
کم کم دیدنش عادت میشود و گاهی ندیدنش سخت. این ماههای اخیر چند باری که به آتلیهام آمده بود برای طراحی جلد <دستور زبان عشق>، فرصت بیشتری داشتم که بگوییم و بشنویم و ببینیم...
چشمان درشت و نافذش در زیر ابروان کشیده و سیاه، چین و شکنهای چهرهاش با موهای بلند و طوسیاش و اندام موزونش ترکیبی اساطیری به او بخشیده بود. در چشمانش که غرق میشوم بیشتر یاد آن تندیس میافتم که ابوالحسنخان صدیقی از فردوسی ساخته است.
میاندیشم که هیبت اساطیریاش با دل نازکیهایش چه جمع اضدادی است در این مرد شریف.
میگویم: میدانی چرا برخلاف شاملو، اخوان و... به نام کوچکات میخوانند و میگویند؟ مثل فروغ و سهراب؟ میگوید چرا؟ میگویم: چون شعرت صمیمی و خودمانی است، با زبانی بیتکلف و بیتفاخر...
چشمانش را میدزدد و میخندد. میگویم یادت میآید اولین باری که دیدمت در تئاتر شهر، جایزه نیما... میگوید: آن اولین و آخرین جایزهای بود که گرفتهام... قیصر لب فرو بست. با نجابتی که میشناسیم. با دلی سربلند و سری سر به زیر. اگر برای انقلاب شعرگفت، انقلاب را مدیون خود کرد و نه خود را مرهون انقلاب. میتوانست، ولی از هیچ رانتی برای تحصیل، مدرک و شاعر شدن، سود نجست. او حتی از حضور در رادیو وتلویزیون و مطبوعات هم پرهیز داشت اما شعرش بیش از همه همنسلانش در ذهن و زبان مردماش جاری است... و میاندیشم به راز دومین روز از دومین ماه و هشتمین روز از هشتمین ماه که پرانتزی میشود برای در برگرفتن 48 سال از عمر مردی که گرچه طول زیادی نداشت اما عرضی دارد به وسعت ارض. عرشاش مقام.