گروس عبدالملکیان، اعتماد ملی:
<انسان ناممکن> تکانم داده بود. از همان اولین بار که این ترکیب در سطری از شعر زیبا وعجیب <بصیرت سایهها>* در برابرم نشست، لرزشی آرام در استخوانهایم جان گرفت؛ ترکیبی که از وجوه و منظرهای متفاوت دارای تناقضی درونی است که البته این تناقض نه از سر اتفاق، که از سر آگاهی عمیق پیدا شده بود و مثل دریاچهای مه گرفته تو را همزمان به درک حالات ابهام و عظمت و ترس دچار میکرد و جالب است این جهان تداعیها، که هر بار به گونهای با این ترکیب مواجه شدم، تصویری از قیصر عزیز در پس پشت پلکهایم مجسم شد؛ تصویری از آن همه آرامش وسکوت و تعادل.
آرامش، نه از جنس سکون، که گمان میکنم هر انسانی در زندگی دو بار به آرامش میرسد. آرامشی از سر ندانستنها و سپس دورانی در کشاکش آگاهی و باز هم آرامشی دیگر که این بار در سایه نور است و سکوت، نه از جنس لکنت، که از جنس خاموشی در زبان <بایزید بسطامی> که گفته بود: <روشنتر از خاموشی چراغی ندیدهام و سخنی به از بیسخنی نشنیدهام. > و تعادل و تصویری از تعادل یک بندباز که خود را در میان دو پرتگاه ناگهان حفظ کرده است: < ناگهانی از صدا، ناگهانی از سکوت...> تعادلی از جنس بود ای پیامبر، شاهزادهای که بیست سال تمام پا از کاخ پدر بیرون نگذاشته بود و اولین بار که از کاخ بیرون آمد و آن همه فلاکت و سختی و درد را از نزدیک دید، حاضر نشد که دیگربار به قصر باز گردد. طریقت مرتاضان برگزید و آنقدر ریاضت کشید که در این راه استاد شد و پیروانی بسیار یافت. روزی هنگام ریاضت در کنار رودخانه استاد دوتاری را دید که همراه شاگردش در قایق نشسته بود. استاد گفت: <این ساز را نباید محکم نواخت، چون سیمهای نازکی دارد و پاره میشود وهمچنین نباید آرام نواخت که صدایش شنیده نخواهد شد.> این جمله بودا را منقلب کرد و دریافت که نه آن آسودگی درست بود و نه این ریاضت. راه تعادل برگزید و بودا، بودا شد.
قیصر امین پور را همواره اینگونه به خاطر دارم. فقط بر من پوشیده است که در کدام دوران آسوده بود و در کدام دوران ریاضت کشید که چنین تعادلی پیدا کرد این بندباز ناممکن...!
* نام مجموعه شعری از رضا صفریان