هادی خورشاهیان، اعتماد ملی:
قیصر را اولینبار در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران دیدم. وقتی پس از کسب اجازه تلفنی از مرد خراسانی بشکوه، حضرت شفیعی کدکنی، پشت در دپارتمان زبان و ادبیات فارسی ایستاده بودم؛ منتظر فرصتی که جسارت پیدا کنم و با سلام وارد شوم.
آن مرد آمد و من پس از معرفی خودم به واسطه دوستی با سهیل، همراه با او وارد شدم. دکتر شفیعی کدکنی به قیصر گفت: <شعر این همشهری ما را یک جای خوب چاپ کن.> و قیصر آن شعر را در <کیان> چاپ کرد. سال بعد، من هم یکی از شاعران جوان و نوخاستهای بودم که در کنگره شعر جوان شرکت کرده بودم و در آن میانه حضور سیدحسن حسینی و قیصر اما، وزن مطنطن آن کنگره بود و ما - خیل شاعران جوان آن سالها- در تنفس آن مرد صبح را شنیدیم. چه بسیار که پس از آن در دفتر <سروش نوجوان>، مرکز مطالعات و تحقیقات هنری، خانه هنرمندان و چه ناکجاها که از باغ آینههای ناگهان قیصر فیضها بردم، اما او همیشه برای من آن مرد با هیبت راهروی دانشکده ادبیات بود و مرد فروتن کنگره شعر جوان. نفس او حق بود، صدای او آرامش میداد، شعرهایش آدم را مهربان میکرد، فروتنیاش شاعر مختصری چون مرا شرمنده میکرد، نامههای محبتآمیزش مغرورم میساخت که چنان یگانهای در دود تهران برای کوهستان شهرستانیام سرود میفرستاد.
قیصر، امپراتور خلجان شطحهای زمانه ما بود و ما به پشتوانه هیبت آن مرد، در کوچه باغهای نیشابور، ترانههای مشرقی میخواندیم و امسال، در کنگره شعر جوان، در پایان برنامه، سهیل از او خواست برای جوانترها حرفبزند و قیصر سکوت کرد و امروز همه حنجرهها روزهسکوت گرفتهاند. آن مرد آمد و ما در باران، زیر چتر شعرهای او ایستادهبودیم و او امپراتور همه سلطنتها بود و چشمهایش خراج مملکت مصر را طلب میکرد که ما اما دستهایمان خالی بود و دلهایمان پر.