م. مؤید، اعتماد ملی:
و هستی فراخوان مرگ بود. تا بیابیم مرگ، فراخوان هستی است. و اینکه این روزها، همه از قطار گفتند و از ایستگاه و از رفتن و از رفتن ایستگاه، بیانگیزان نبود. شعر قیصر و یکی بودن قیصر با شعر خویش، من برترمان را فراخواند تا به تویه شویم و به آوای وجود گوش بسپاریم و دریابیم: ما همچنان که بودیم و خواهیم بود، در زهدانیم و در زهدان، از آن سو به این سو میآییم و از این سو به آن سو میرویم.
دریابیم شعر، کانون است و به هر سوی گردکان خویش، میتراود و بازوان پرتوهای روشنگر خویش را مییازد و ما را به آن آغازی میخواند که دیالوگ بودیم. محاوره بودیم. گفت و گو بودیم. تا یادمان باشد، ما ز بالاییم و بالا میرویم و الیه راجعونایم. و چه سود شعر، اگر این نباشد و شبه وجود معمول و بیحس شده ما را نخراشد و به فرانخواند و از این پست نراند و به بالا، از جوانی به برانی نکشاند!؟ آن هم با سرعتی شگفت و ناشناخته! چونان دم آفرینش! چونان تیری رها شده از مقدرات الهی! همان و <مارمیت اذ رمیت.> و چه سود شعر اگر از آن سو نباشد!؟ و مگر میشود شعر باشد و از آن سو نباشد!؟ فرمان نباشد!؟ فرمان پذیر نباشد!؟ خود، مقدر و خود، تیر و خود، رها و خود، خلیده و خود، دل من، گشوده گاه نیکوانگی قیصر ...
... و قیصر، شهود داشت. ندیدی چه سان بود و مینمود!؟ گویی دردها، تنعمات الهیاند!؟ و به گمان، بیدردم که کالانعامام! و مگر میشود بی درد باشی و به شهود شعر برسی!؟ تنها مست - شاه نشین چشم من تکیه گه خیال توست- مباش! و به هوشیاری دردمند - بیتو مباد جای تو- نیز توجه کن! درد هراس تهی ماندن جای تو از تو! تا بدانی بازتاب فراخوانی چیست؟ دعا چیست؟ خواجه، مولانا و حتی به فراخور خویش، قیصر، اهل درد بودند که درمان شدند و به خبر رسیدند و به باور. و چه سود شاعر اگر دچار باور نباشد!؟ اگر سرچشمه شعر محض هم باشد و بیباور بماند، سودی ندارد. شعر، بیاید و ما را به خویش بخواند و شاعر، خود، آوای آن را که آوای وجود است نشنود و هیچ از آن در نیابد!؟
گواهیم اینگونه نبود قیصر. آرامش و بردباری او که برآمده دچاریش به باور بود، نشان گوش سپاری او به فراخوانی است. و کسی که آوا را بشنود، بینیاز نان و نام خواهد بود؛ که خواجه خود روش بنده پروری داند. و قیصر بازتاب آوا را وسیله دستیابی به نان و نام نساخت. از چنین نان و نامی میگریخت. فرمانپذیر آوای وجود.