محمدعلی بهمنی، اعتماد ملی:
شگفتا! و یا به روایت شاعر عزیز و گرامی عبدالملکیان: خدای من!
عصر دوشنبه 7/8/86 در سالن... دانشگاه اصفهان با دانشجویان و اهل کلمه از قیصر امینپور میگفتم. گپی صمیمی که اگر دلشوره نرسیده به پرواز اصفهان- بندر را نداشتم، بیشتر از همیشه شور گفتن از او با من بود، حتی در هواپیما جذبه دیدار با دانشجویانی که دوست داشتند هرچه بیشتر از قیصر و شعرش بدانند، با من پرواز میکرد.
ساعت 5/7 صبح سهشنبه 8/8/86 همسرم به من که تازه از خواب چند شب بیخوابی در سفر چشم باز کردهام میگوید: از قیصر چه خبر!
میگویم: خوشبختانه حریف خوبی برای دردهایش هست.
میگوید: آیه دخترمان تلفن زده که قیصر در بیمارستان بستری است.
میگویم: نه، فکر نمیکنم. دیشب که با سهیل صحبت میکردیم، اگر خبری داشت میگفت.
حالات همسرم را میشناسم. وقتی همراه خاموشم را روشن میکردم، ترس در چهرهاش محسوس بود و با خواندن اولین پیامک، <صبحانه اشک> برای من و خانوادهام فراهم شد.
***
حدود ساعت 11، یکی از خبرگزاریها تماس میگیرد که میخواهیم از جایگاه قیصر در شعر امروز برایمان بگویید. با مکث پاسخ میدهم: شما خبرنگار هستید و باید بهتر بدانید که هر پرسشی را در موقع خودش جویا باشید. عزیز من! حالا که وقت پرسیدن از جایگاه شعری قیصر نیست. دیگر خیلی دیر شده و به راستی و به قول خودش: <ناگهان چه زود دیر میشود.> میگویم: به آنها که تا امروز جایگاه او را نشناختهاند بگو، فردا برای آخرین دیدار و خداحافظی بیایند و ابتدا جایگاه او را در ذهن و زبان و دل دوستداران بیشمارش ببینند. همین برایشان کافی است.