مُحسنِ آزرم، مجله شهروند امروز:
... چشمهایم میسوزند. همهچی موج دارد، تاب دارد، هیچچی شفّاف نیست. خواب و بیدارم. شب است؟ صُبح است؟ آسمان آنقدر زُلال و کامل است که شباهتی به شب ندارد؛ ولی صُبحها که ستارهای در کار نیست؛ هست؟ خوب که نیستم. خوش هم نیستم. چشمهایم میسوزند و «انگار در مکثی خالی میانِ دو دقیقهیِ پُرهیاهو نشستهام؛ میانِ بینهایت گذشته و بینهایت فردا». ساعت چند است؟ «نیمهشب است، یا نزدیکِ سحر؟» نشستهام رویِ زمین و دارم میگردم. دنبالِ چی؟ حالا چهوقتِ گشتن است وقتی چشمها میسوزند و همهچی موج دارد و هیچچی شفّاف نیست...
*
دارم دنبالِ عکسی میگردم که خودم از «قیصر امینپور» گرفتهام وقتی ایستاده بود پُشتِ تریبونِ دبیرستانِ فرهنگ. عکسِ خوبی بود. [کُجاست؟ به کسی بخشیدهام این عکس را؟] دستهایش را بُرده بود بالا و داشت شعرِ تازهاش را میخواند که روزِ قبلش در «شباب» چاپ شده بود. دارم به همانروزی فکر میکنم که بالأخره آمد به دبیرستانِ فرهنگ و قبول کرد که شعر بخواند، هرچند بهانه آورد که حافظهیِ خوبی ندارد و همین کافی بود تا همه از تویِ کیفشان نُسخهای «شباب» بیرون بیاورند. یادم هست که خندید. خوب هم خندید. سری تکان داد و نزدیکترین «شباب» را دست گرفت و شعرها را از رویش خواند...
دارم به همانروز فکر میکنم؛ به یکیدوساعت قبلترش که وقتی «دکتر جعفر شهیدی» شروع کرد به سخنرانی دربارهیِ «فریدالدین عطّارِ نیشابوری»، همهیِ راهِ مدرسه را تا «فرهنگسرایِ اندیشه» دویدم که برسم به «قیصر امینپور» و ببینم که میآید به مدرسه یا نه. آنروزها «شعرِ جوان»یها، جلسههایشان را آنجا برگزار میکردند. همینکه رسیدم، دیدم جلسه تمام شده است و جمعیتِ شاعران، بیرونِ در ایستاده بودند. دوروبرِ «قیصر امینپور» ـ مثلِ همیشه ـ شلوغ بود. جوانترها هنوز داشتند شعر میخواندند و او هم گوش میکرد و سر تکان میداد. سرش را که بالا کرد، سلام کردم. صبر کردم که همهیِ شعرها را بشنود و بعد گفتم که قرار بود اینهفته در شبِ شعرِ مدرسهی ما شرکت کنید. خندید. گفت دیر است، میبینی که. جلسه هم که تمام شود، خلاصی نداریم. اینبار همه خندیدند. گفتم «دکتر شهیدی» هم هست؛ دارد دربارهیِ «عطّار» حرف میزند. ظاهراً که درست زده بودم به هدف. گفت چهقدر راه است؟ گفتم دهدقیقه. و راه افتادیم. به مدرسه که رسیدیم، از خوشی در پوست نمیگُنجیدم. «قیصر امینپور» آمده بود دبیرستانِ فرهنگ. سخنرانی هنوز تمام نشده بود که رسیدیم. آنها که نشسته بودند تویِ سالنِ مدرسه و به حرفهایِ «دکتر شهیدی» گوش میکردند، یکلحظه سر برگرداندند و «قیصر امینپور» را در آستانهیِ در دیدند...
دارم به همانروز فکر میکنم؛ به همان لحظهای که نامِ «قیصر امینپور» را صدا کردند و همهیِ آنها در سالنِ دبیرستانِ فرهنگ بودند، همهیِ آن استادهایِ ادبیات و جمعیتِ شاعری که نشسته بودند رویِ صندلیهایشان، تا جاییکه میتوانستند، تشویقش کردند. شعرخوانیاش که تمام شد، تشویقها را دوباره شروع کردند. راست میگفتند که آنشب، آسمانِ مدرسهی فرهنگ نورباران شده بود...
*
ساعت چند است؟ «نیمهشب است، یا نزدیکِ سحر؟» نشستهام رویِ زمین و دارم میگردم. دنبالِ چی؟ حالا چهوقتِ گشتن است وقتی چشمها میسوزند و همهچی موج دارد و هیچچی شفّاف نیست...
*
دارم دنبالِ صدمین شمارهی «سروشِ نوجوان» میگردم. [کُجاست؟ اینیکی را که بهکسی نبخشیدهام؟] شماره اوّلش که چاپ شد، تهران جایِ خوبی نبود برایِ زندگی. از آسمان موشک و بُمب میبارید و آدمها زندگی در زیرزمین را به زندگی در رویِ زمین ترجیح میدادند. شماره اوّلش که چاپ شد، تبلیغش را از تلویزیون دیدم. [برنامه کودکونوجوان داشت شروع میشد؟] فردایِ آنروز، از همه دکّههایِ روزنامهفروشی سراغِ «سروشِ نوجوان» را گرفتم. خودم که نه، بزرگترها را مأمورِ این کار را کردم. دوسهروز بعد، بالأخره «سروشِ نوجوان» را دیدم و مجلّه را که باز کردم اوّل از همه «در حاشیه»ای آمد که «قیصر امینپور» نوشته بود. [چی بود؟ من در حاشیه زندگی میکنم... همین بود؟] شیرین نبود، قندِ عسل نبود، نبات نبود. تلخ بود. برایِ سنِ من، برایِ آنروزهایِ من، تلخ بود، ولی خوب بود. بزرگتر که شدم، قد که کشیدم، «قیصر امینپور» را هم از نزدیک دیدم. خوانندهیِ حرفهای «سروشِ نوجوان» بودم، ولی هیچوقت چیزی در آن مجلّه ننوشتم و یادم نیست چی شد که در آستانهیِ صدمین شمارهیِ «سروشِ نوجوان»، من هم شدم یکی از نوجوانهایی که با این مجلّه بزرگ شده بود و حالا قرار بود در میزگردی جمعوجور و کمجمعیت، دربارهیِ مجلّهی محبوبش نظر بدهد. یادم هست که «قیصر امینپور» بود، «مهرداد غفّارزاده» بود، «احمدرضا احمدی» هم بود و یادم هست که سه چهار خوانندهی دیگرِ مجلّه هم بودند. یادم هست که همینجور نقد کردیم و حرف زدیم و پیشنهاد دادیم. ضبطی که رویِ میز بود، نوارش تمام شد. نوارِ دوم را گذاشتند و یادم نیست که به سومی و چهارمی هم رسیدیم یا نه، ولی این را خوب یادم هست که «قیصر امینپور» به همهی حرفها خوب گوش میکرد و سر تکان میداد. جلسه که تمام شد، گفت این مجلّه مالِ همین بچّههاییست که اینجا نشستهاند. یکروز آنها باید اینورِ میز بنشینند کار کنند. روزی که شنیدم «قیصر امینپور» از «سروشِ نوجوان» رفته، دیدم باید که قیدِ این مجلّه را هم بزنم. و زدم...
*
ساعت چند است؟ «نیمهشب است، یا نزدیکِ سحر؟» نشستهام رویِ زمین و دارم میگردم. دنبالِ چی؟ حالا چهوقتِ گشتن است وقتی چشمها میسوزند و همهچی موج دارد و هیچچی شفّاف نیست...
*
دارم دنبالِ کاغذی میگردم که چندسال پیش، رویش یکی از شعرهایِ کوتاهش را نوشت و پایینش را امضا کرد... دارم دنبالِ دنبالِ چاپِ اوّلِ «تنفّسِ صُبح»اش میگردم که وقتی دادمش امضا کند، نوکِ خودکار را گذاشت رویِ کاغذ و بعد که دید چاپِ اوّل است، گفت ولش کن. چاپِ اوّلش را دوست ندارم، چاپِ دومش را بده برایت بنویسم. چاپِ دومش در کیفم نبود و همهی دیدارهایِ بعدی، آنقدر اتّفاقی و ناگهانی بود که یادم نبود باید کتاب را ببرم که امضا کند...
*
... چشمهایم میسوزند. همهچی موج دارد، تاب دارد، هیچچی شفّاف نیست. خواب و بیدارم. چشمهایم باز است. دارم فکر میکنم. دارم خیال میکنم. شب است؟ صُبح است؟ خوابم میآید...
ـــــــــــــــ عُنوانِ این یادداشت، نامِ فیلمیست از «رینر ورنر فاسبیندر».
نقلقولهایی که در گیومه آمده، برگرفتهست از داستانِ «درختِ گُلابی»،
نوشتهی «گُلی ترقّی»