مرتضی کاخی، اعتماد ملی:
بهگمانم چند دقیقه پس از درگذشت قیصر امینپور بود که منداشتم، در آن سحرگاه، از خانه خارج میشدم، برای مسافرتی کوتاه. ناگهان تلفن زنگ زد و دوستی خبر داد که قیصر امینپور در بیمارستان دی فوت شده.
من باید به این مسافرت میرفتم و همراهانم در مقابل در خروجی ساختمان، در اتومبیل، منتظر من بودند. پیش از دریافت این خبر، خوشحال بودم که در این سفر کوتاه، بار من فقط یک ساک کوچک است، اما ناگهان جهانی به آن افزوده شد، مالامال از ملال و اندوه و درد.
سکوتم را به حساب این گذاشتم که هنوز سحرگاه است و من خواب آلودهام، اما بیدار و هوشیار بودم و غمی بزرگ و سنگین سینهام را میفشرد. کسی نبود که با او <شرح این هجران و این خون جگر> را در میان بگذارم؛ همراهان من اهل شعر و شاعری نبودند و من هم پر بودم و ساکت، سرشار از خاطره و گفتنی. بغض کرده بودم و باید این چند روزی را که پیش رو داشتم، آن تخته سنگ ناهموار را، لحظه به لحظه، با نگاه و حالتی فروخفته و فروخورده بلع کنم و دم برنیاورم.
شنبه بعدازظهر، شنبه همین هفته در دانشکده درس داشتم که رفتم. در اتاق استادان، در سکوت کم پچپچه حاکم، صدای یکی از استادان بلند شد که:
- راستی این کیه که مرده، این شاعر؟ اسمش امین؟... امینزاده؟... امین...
تقریبا تمامی استادان گفتند: امینپور بود... قیصر امینپور... شاعر مشهوری بود.
از اتاق استادان بیرون آمدم و وارد صحن دانشکده شدم و در فکر آن استادی بودم که اسم امینپور را درست نمیدانست، اما او را شماطت نمیکردم، چون مردی سالمند بود و مدرس ریاضیات محض. و بارها به من گفته بود که از عالم شعر و شاعری و شاعران نه خبری دارد، نه میخواهد خبری داشته باشد و اظهار تاسف کرده بودم که چرا با من که به شعر و شاعری علاقهمندم، نمیتواند گفتوگو کند و از دریای...
باری، در چند لحظهای که گذشت، احتمالا دهها دانشجو دور من جمع شدند و مرا در مرگ ناباورانه قیصر تسلای خاطر میدادند و آرزو میکردند که بقای عمر من باشد و من فقط تشکر کردم، یک بار هم گفتم: حیف شد، خیلی حیف؛ شعر فارسی، سخن فارسی معاصر، این پدیده کمیاب و باشکوه را نیاز داشت که سالهای سال بماند، مردی 48 ساله که تقریبا 40 سال از این مدت را به آموختن و درستآموختن و در راه دستیافتن به مرکز جریان سخن اصیل، عمر گذرانده بود. بایستی در کنار این زبان، این <قیمتی در لفظ دری> همچون پرستاری غمخوار بماند. (همین جا بگویم که او بیهمتا نبود، اما کمیاب بود.)
در این فرصت کوتاه و مجال اندک، جای بیشتر گفتن از این مقولات نیست، اما این چند جمله را باید بگویم:
قیصر، این ترکیب <ساده> و <پیچیده> از <خیر> و <زیبایی>، این تضاد مشخص که رسیدن به مرکز دایره شعر و هندسه ترکیب دو نامتجانس <خیال> و <اندیشه> در حوزه <زبان فشرده و آهنگین>، از پدیدههایی بود که بهراحتی و سادگی ظهورنمیکند. شاید همین امر بود که در مرگ او محیط اندیشه و خیال و شعر و شعور پارسی دچار این تلاطم عظیم شد. شگفتا که در این احوال، هر گروه و دستهای به چالاکی سعی میکرد - میکند - که سهم خود را در او و از او بیشتر کند و از کنار این جاری و این جریان، بخشی بیشتر را به خود اختصاص دهد. به قول نعمت میرزازاده (م. آزرم:)
هر آنکه دامن آلوده خواست پاک کند
با آبروی تو زد دامنش، که دریایی
قیصر دو روی تجزیهناپذیر یک سکه بود که این سکه، خود، او بود و خود او بود. او باطلالسحر این خیال بود که یا <خیر> یا <زیبایی.> او ترکیب ساده و پیچیدهای از این - به ظاهر - دو متضاد بود.
قیصر، موسیقی شعر را دریافت؛ خوب و خوش و هموار و همواره در شعرش جای گرفت.
قیصر به زبانی راحت و روان در شعرش دست یافت. گرفتار <آرکائیسم> نشد. از کهنگویی و واژهبارگی در شعرش چیزی نمیدیدی و اگر به آیین سخن میگفت، این امر ناشی از <صنعتکردن> او در زبان شعر و سخن نبود؛ این در ذات زبان او بود.
من در شعر قیصر همیشه به دنبال رسیدن به گرهای میگشتم که نقطه شعر او را تشکیل میداد و شعرش همچون پروانهای بر گرد آن گره میگشت.
یکی از تفاوتهای یک شاعر بزرگ و یک شاعر <غیربزرگ> این است که اولی یعنی شاعر بزرگ، با مرگ این جهانی خود هر لحظه بزرگتر میشود؛ به گور فردوسی و خیام و مولانا و حافظ فقط نگاه کنید. همین بس است، اما شاعر غیربزرگ، به گفته گذشتگان - به گمانم <تاریخ بخارا< - >شعرهایی هستند که پیش از خداوند خود میمیرند.> قیصر از شاعران دسته اول بود.
مرگ او، زندگی باطنی و بیمرگ او را در همین چندروزه نشان داد. دکتر شفیعی کدکنی، دوست عزیزم، میگفت: در تمام طول عمر دانشگاه تهران هرگز چنین غوغایی را بر مرگ کسی ندیده است و نشنیده و من هم که سالیانی دانشجوی آن دانشگاه بودهام، چنین چیزی را سراغ ندارم. در دانشکده ما همان روز شنبه مشاهده کردم که در و دیوار حیاط دانشکده مملو از شعرهای قیصر بود.
قیصر کمیاب بود، قیصر حیف شد، زود رفت، تلخ رفت.