مصطفی موسوی، اعتماد ملی:
18 سال پیش بود اولینبار که دیدمش. دانشجوی کارشناسی ارشد بود. پر از نشاط و ذوق و شوق. نکتههایی که میگفت و ظرافتهای زبانی و ادبی که در کلامش بود نشان از هوش سرشارش داشت و وسعت مطالعاتش. از همان اولین برخورد آنچنان صمیمی بود که گویی سالیانی است با هم آشناییم.
پیشتر او را <در کوچه آفتاب> دیده بودم و شعرش به دلم نشسته بود. در این سالها از گفتار و نوشتار و رفتارش نکتهها آموختم. از شعرش و استادیاش در نقد و تحلیل و سرودن و... چیزی نمیگویم. این را از زبان و قلم استادان باید شنید و خواند که حتما خواهند گفت و نوشت. من از رفتارش میخواهم بگویم که همیشه از دیدارش به آرامش میرسیدم. زلالی و صفای همیشگی جاذبهخاصی به شخصیتش داده بود و همنشینی با او را خواستنیتر میکرد. در میان جمع حواسش به همه چیز بود. اگر از کسی یا رفتاری دلگیر میشد خیلی سخت میشد ناراحتیاش را فهمید. خیلی مواظب بود کسی از حرفهایش ناراحت نشود؛ حتی در موضوعات علمی و ادبی داوریهایش صورت پیشنهاد و پرسش داشت. در حل مشکلات دوستان و دانشجویان هر چه از دستش برمیآمد کوتاهی نمیکرد و غالبا پیشدستی میکرد؛ یعنی اجازه نمیداد که طرح مشکل کنند، خودش حدس میزد و اقدام میکرد.
حادثهآخر سال 77 قیصر را از پا انداخت. مدتها بستری بود و گرفتار دوا و درمان شده بود. بارها زیر تیغ جراحی رفت. داشت جلوی چشمان ما آب میشد. همین بهار گذشته بود که قلبش را هم جراحی کردند و نگذاشته بود خیلیها بفهمند. نمیخواست به زحمت بیفتند. تأثیر این اوضاع و احوال را در شعرش خوب میشد دید. وقتی آخرین مجموعهی شعرش <دستور زبان عشق> درآمده بود پیش خودم گفتم چه قدر قیصر بیحوصله شده! شعرها چه کوتاه و مختصرند! ولی این فقط بیحوصلگی نبود، قیصر خیلی ضعیف شده بود، نا نداشت، انگار که نفسهاش به شماره افتاده بود. شعرهاش کوتاه و بریده بریده به نظر میآمدند.
تا آخرین روزی که به دانشگاه آمده بود، یعنی روز پیش از پرکشیدنش، با همهضعفی که داشت از وقتی که وارد دانشکده میشد تا موقع رفتن، که غالبا دیروقت هم میشد، قبل و بعد از کلاس در پاسخگویی به دانشجویان و مراجعان که گاه از جاهای دور آمده بودند و گاه از دوستان قدیم بودند، لحظهای اظهار خستگی نمیکرد و با حوصله و خوشرویی گفتوگو میکرد.
سه روز پیش بود آخرینبار که دیدمش، خیلی امیدوار بود. میگفت باید آمادهعمل پیوند کلیه بشود. امیدوار بود ولی خستگی در چشمانش موج میزد. دوا و درمان و مراجعات مکرر با برنامه و بیبرنامه به بیمارستان و... امانش را بریده بود. باید میفهمیدم که سر رفتن دارد ولی نفهمیدم و وقتی خبر را شنیدم معنی کلمات را نمیفهمیدم. آری قیصر رفته بود. رها شده بود. دیگر دردی نداشت. به اصل پیوندها رسیده بود. دیگر به آرامش رسیدهبود. قیصر رفت و خیل دوستانش در حسرت دیداری دیگر ماندند. قیصر رفت و انبوه شاگردانش جای خالیاش را به شدت حس خواهند کرد. قیصر رفت و خانوادهاش در سوک او خواهند نشست. قیصر رفت و شعر دیگری از او نخواهیم شنید. قیصر رفت! بر دیوارها پارچه سیاه کشیدهاند. عزاست! باید به صاحب عزا تسلیت گفت. آری باید برای شعر و صفا و صمیمیت تسلیتی بفرستیم.
تو خامشی
که بخواند؟
تو میروی
که بماند؟
که بر نهالک بی برگ ما
ترانه بخواند؟
* استادیار دانشگاه تهران