عبدالله مقدمی
چشمهای مهربانت، مثل چشمه، مثل رود
باغهای صبح را بر سینههای ما گشود
دشتی از گل با صدایت میشود جاری و بعد ...
میکشاند واژهها را در قیام و در قعود
شاعر اردیبهشتی؛ ابرهایت را بگو
روی لبهامان ببارانند باران سرود
«باز آمد بوی ماه مهر»، ماه مدرسه
بوی شهر تازه پیچیده است در چرخ کبود
دستهای بچهها بالا «تمام قطرهها...»
شاعر آن شب شعر با لبهای آنها میسرود
شاعر آن شب شعر میبارید در دفتر که مرگ
آمد و آن لحظهها را دید و ... او برگشته بود