آفاق شوهانی
هست را به هم میریزم
پردهها
شمعدانیها
و کلمات کهنه را به هم میزنم، میریزم
ساعت هفت بار زنگ نمیزند
سیاه پوشیده
دست برده بر دیوار
ساعت تیکتاک راه نمیرود
حالا مانتوی سبزم سیاه...
پای خواب گرفته! ساعت چند است؟
هفت بار زنگ نمیزند
سیاه پوشیده کفشهای سبزم
با چند خط
یا چند منحنی