به یاد قیصر امین‌پور

از قیصر: زندگی‌نامه - شعرها - کتاب‌ها - یادداشت‌ها - گفتگو با قیصر - ترانه‌ها - درباره‌سایت  
درباره قیصر: یادداشت - یادداشت وبلاگی - شعرتقدیمی - گفتگو - مقاله - عکس - اخبار  

Qeysar


سه شنبه مبادا، حمیدرضا شکارسری

حمیدرضا شکارسری، اعتماد:

نماز صبح را خوانده یی و تازه چشمت دوباره گرم شده که صدای رسیدن یک پیامک از جا می پراندت. اما نای بلند شدن نداری. خب بعد هم می توانی آن را بخوانی، دوباره گوسفندها را می شماری. به پنجاهمی نرسیده یی که پیامک ناخوانده دیگری گله گوسفندها را تار و مار می کند. زیر لب غرولند می کنی و نفرینی حواله در و دیوار می کنی و سعی می کنی گله را دوباره جمع و جور کنی که پیامک بعدی و بلافاصله پیامک بعدی و بعدی... با چشم های نیمه باز اولی را نمی توانی بخوانی. فارسی را انگلیسی نوشت؛ «ENNA LELLAH». می روی سراغ بعدی «سیدعلی شفیعی» نوشته است؛ «خبر پتک سنگین... قیصر...» یک لحظه خشک می شوی. «سیدعلی شفیعی» از صدها کیلومتر دورتر، سر صبحی چه می گوید؟ «علی پازوکی» پیامک بعدی را فرستاده است؛ «او که سبز بود و گرم... خدایش بیامرزد،» و پیامک بعدی ویرانت می کند؛ «مجید نظافت» نوشته است؛ «پشت شعر روزگار ما شکست/ قیصر شعر معاصر درگذشت» این تلخ ترین بیتی است که تا به حال شنیده یی.

حالا آواره یی. از خانه می زنی بیرون. یک لحظه یادآوارگی صبح روز چهاردهم خرداد 68 می افتی. بیمارستان دی، خانه شاعران، حوزه هنری، هیچ کجا مقصد تو نیست و هست. زمزمه می کنی؛

«سه شنبه/ چرا تلخ و بی حوصله؟/ سه شنبه/ چرا این همه فاصله/ سه شنبه/ چه سنگین، چه سرسخت، فرسخ به فرسخ،/ سه شنبه/ خدا کوه را آفرید،»

و کوهی در دلت احساس می کنی و کوهی در گلویت گیر کرده و راه اشک را بسته است.

راستی چرا عزای عمومی اعلام نشده است؟ چرا همه جا تعطیل نیست؟ پس پیراهن های مشکی مردم کجاست؟ خود را غریبه حس می کنی. تنهای تنهایی. راه اداره را گم می کنی. به خانه برمی گردی. «تنفس صبح» را که برمی داری و ورق می زنی «شعری برای جنگ می خوانی». و در «آینه های ناگهان»؛

«در صفحه های تقویم/ روزی به نام روز مبادا نیست/ آن روز هرچه باشد/ روزی شبیه دیروز/ روزی شبیه فردا/ روزی درست مثل همین روزهای ماست/ اما کسی چه می داند؟/ شاید/ امروز نیز روز مبادا/ باشد،»

و روز مبادا، همین سه شنبه لعنتی است؛

«عاقبت پرونده ام را، با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من، صفحه باز حوادث

در ستون تسلیت ها، نامی از ما یادگاری»

و چشمت می جوشد. حالا بر رودی از اشک می روی. می دانی که دیگر هرگز نخواهیش دید و صدای مهربانش را، فروتن و سرشار نخواهی شنید. آنکه «نام کوچکش با حرف آخر عشق آغاز می شود.»

 

Designed by: 7sang.ir | Developed by: 7sang.com | Powered by: Movabletype | Contact: info-at-qeysar.ir